|

سمیه رسولی:
شاعر همینکه شعر خودش را نوشت رفت
انداخت روح خیس خودش را به بند رخت
بعد از هزار سال که شاعر نبود و بود
آهسته رفت خواب بغل، دست یک درخت
اما نشست توی دلش یک غم بزرگ
اما نشست توی سرش یک سوال سخت :
این زندگی بدون غم و عشق می شود؟
...تا شهر عشق تاخت ولی با خیال تخت؟
بعدش جواب داد به خود: نه! نمی شود!
تا هست چشم شرقی و یک طره موی لخت
یاد آمدش که عشق خودش با غریبه رفت
آهسته گریه کرد و نوشت: آه بخت! بخت!
|