|
حرفی با او به بهانه این شب ها :

در من نشسته ای از عمق نمی دانم چه تا خودم ، در من نشسته ای ومن هرچه سوره سوره تو را می خوانم از برنمی شوم . الله اکبر و الله اکبر و تو بزرگتر از آنی که وصف شوی . پس دیگر مرا چه به قلم؟ مرا چه به این کاغذ های خط خطی گنگ؟ مرا چه به من؟
بگذار اینگونه بنویسمت به لهجه ای صریح : "الله لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین"
آری من از ظالمین بوده ام آن هنگام که خودم را شکنجه می دادم بی تو و روحم را پرت می کردم در خیابان های غریب تنهایی . آری از ظالمین بوده ام آنگاه که جا می گذاشتم خودم را بی تو .
همیشه با تو آغاز کرده ام ... همیشه با تو آغاز کرده ام به نام ...عشق! و عشق همسایه دیوار به دیوار دلم بود بی آنکه درست بشناسمش و صبحی به پیاله ای لبخند مهمانش کنم.
خوب من ! بزرگ!
گریه های مرا که دیده ای . دیده ای که چگونه تو را از پشت این شیشه های مات نگریسته ام و گریسته ام ، یادها و فریادهای مرا دیده ای ، همه را دیده ای ، همه را ، و من در تمام این همه تو را خواسته ام
" تو را خواهم نخواهم رحمتت گر امتحان خواهی در رحمت به رویم بند و درهای بلا بگشا"
تو را خواسته ام که آشنای من بوده ای با من ، مهربان تر از خودم با خود، اصلا تو خود من بوده ای ، یا نه! من تو بوده ام در روز ازل آن هنگام که تکه ای از روح خودت را در من دمیدی و من بیدار شدم.
آری من خلیفه سرکش تو در زمین بوده ام . کاری نمی شد کرد، کار از کار گذشته بود، آدم تو را به دانه گندمی فروخته بود و من اکنون بار گناه آدم را از لحظه رانده شدن از بهشت به دوش می کشم و...
بگذریم!
نه من مهمم نه این دقیقه های بی دست و پایی که مرا به هیچ جا بند نمی کنند مهم این است که حالا اگر تو نخواهی و تو اراده نکنی من گناهکار میمیرم . من اما هزار بار که گفته ام و تو خوب می دانی که تنها تو را می خواهم ، امروز و دیگر روز
" گرمخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را"
|